اگر چه در کشورهای توسعهنیافته سیاست اهمیت فراوان دارد، اما معتقدم هر کس باید وظیفه حرفهای خود را انجام دهد. در غیر این صورت حتی در صورت پیروزی سیاسی آن پیروزی تداوم نخواهد داشت، چنانکه نداشت. از این گذشته اقشاری در جامعه هستند که در دعواهای سیاسی زیر دست و پا مانده و له میشوند. این افراد، از نظر فرهنگی فقیرتر از آن هستند که "طرفدار" گروه سیاسی خاصی باشند، یا طرفداریشان اهمیتی داشته باشد. اگر چه در شرایط بحرانی همیشه در ردیف نخست بوده و اصطلاحا گوشت قربانیاند. به همین دلیل بود که این مطلب را نوشتم و خوشبختانه در صفحه اندیشه روزنامه همشهری، امروز، چاپ شد. همچنین قصد دارم که به عنوان یک پروژه روی این مسأله کار کنم. بنابراین اگر کسی نظری دارد و یا قصد همکاری لطفا مرا بیخبر نگذارد.
کلانشهر تهران شلوغترین، پر رفت و آمدترین و پرماجرا ترین شهر ایران است. برخی از مشکلات و مسایل یا ویژگیهای این شهر در منطقه و حتی گاه در سطح جهانی منحصر به فرداند. تهران با جمعیت بیش از هفت ملیونی خود، با پیچیدگیهایی در حد یک کشور روبروست. محققین زیادی تاکنون تلاش کردهاند مشکلات و مسایل این شهر را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار دهند، اما نتایج به دست آمده کمک چندانی به حل مشکلات نکرده است. چرا؟
بخش مهمی از مشکلات تهران ربط مستقیمی به شهروندان این شهر ندارند، بلکه از قضا توسط افراد، اجتماعات و عناصر حاشیهای یا بیگانه و به اصطلاح غیر شهروند ایجاد میگردند. در واقع از آنجا که بازار کار، محصولات فرهنگی، فضاهای مربوط به گذراندن اوقات فراغت، دانشگاهها و مراکز علمی، رخدادهای جذاب و تحولات روز... در تهران انباشت شده و رخ مینمایند، مردم از فرهنگها و قومیتهای مختلف از اقصی نقاط ایران به این شهر پر رمز و راز هجوم میآورند.
به دلیل ناهمگونی جمعیتی شهر تهران افراد با تحصیلات و طبقه و موقعیتهای اجتماعی مختلف در این شهر در کنار یکدیگر قرار میگیرند. همین امر باعث شده است که فرهنگ کلی در شهر تهران دچار آسیبهایی شده و به شکل نامتوازن و نامناسبی رشد نماید. مردم تهران تلاش کردهاند که با این ناهمگونی به هر ترتیبی که شده کنار آمده و شرایط را برای خود قابل تحمل نمایند. اما در مقابل این فرهنگ غالب، خرده فرهنگهایی وجود دارند که هنجارهایی بر خلاف هنجارهای فرهنگ غالب را برگزیده و بر اساس آنها به زندگی خود ادامه میدهند. خرده فرهنگهای بزهکار، مجرمان، مردان و زنان طلاقگرفته، معلولین، مجردین، سالمندان و به طور خلاصه تمامی افرادی که به نوعی از مسیر زندگی عادی خود خارج شدهاند.
این افراد به احتمال بسیار زیاد در دامان هنجار غالب به دنیا آمده و مدتی را در آن سپری کرده و سپس از آن (جزا یا کلا) بیرون افتادهاند. بنابراین زیستجهان این افراد یا بر اساس فرهنگ کلی شکل گرفته و یا به هر حال از پیش با آن آشنا بوده است.
اما خرده فرهنگهایی نیز وجود دارند که در بیرون از اتمسفر فرهنگ کلی تنفس کرده و بایدها و نبایدهای زندگی خود را، همواره در مقابل هنجارهای رایج تعریف نمودهاند. افرادی که حتی در یک طبقه یا قشر خاص برای آنها تعیین نشده است. این افراد بیشناسنامه و عموما بیجا و مکان در نگاه نخست کم تعداد به نظر میرسند، اما اگر آنها را در یک طبقهبندی جدید تحت عنوان "حاشیهنشینان شهر" مورد توجه قرار دهیم خواهیم دید که در واقع بیشمارند. البته منظور از "حاشیهنشینی" در اینجا بیشتر حاشیهنشینی فرهنگی است تا حاشیهنشینی جغرافیایی. افرادی نظیر کفاشان، دورهگردها، دستفروشها، گلفروشها، کلیدسازها، کارگران ساختمانی، کتابفروشان خیابانی، سیدیفروشها، ارایهدهندگان خدمات جزیی و خانگی، باربرها، موتوریها، نانخشکیها و حتی متکدیان و فاحشهها.
اگر به شکل مجزا به این افراد نگریسته شود، تعداد آنها را قلیل خواهیم یافت، اما اگر مجموع این افراد را در کنار یکدیگر بنشانید خیل عظیم افرادی را خواهید دید که هر یک از ما در طول شبانه روز دست کم سه یا چهار بار با آنها مواجه میشویم.
این افراد که عموما از تخصص حرفهای ویژهای برخوردار نیستند، از "سیالیت" خاصی از نظر شغلی، مکانی و شکلی برخوردارند. بدین معنا که محل زندگی خود و نیز محل کارشان را مداوما تغییر داده و همواره از جایی به جای دیگر در حال رفت و آمدند. این کوچنشینان جدید شهری، همچون کوچنشینان اولیه و باستانی که حریف طبیعت نمیشدند، حریف زندگی طبیعی (هنجاری) در دامن "فرهنگ کلی" نمیشوند. بنابراین متناسب با فصلهای سالهای اجتماعی (نه تقویمی) به مناطق گرم یا سرد اجتمتاعی (نه جغرافیایی) کوچ میکنند.
فراموش نکنیم که پیتر برگر و لاکمن "جامعه" و هنجارهای آنرا "طبیعت ثانویه" یا "غریزه ثانویه" نامیدهاند. همچنین دورکیم از این هنجارها و موجودیتهای اجتماعی به عنوان اموری همچون "شی" نام میبرد. بنابراین فشارها و هنجارهای اجتماعی به همان میزان و چه بسا بیشتر از فشارهای طبیعی اجبار و الزامآورند. افزون بر این، حاشیهنشینان به دلیل محدودیتهای مختلفی که توسط دولتمردان و مدیران شهری اعمال میگردد، ناگزیر به فرار مداوم از نقطهای به نقطه دیگر، از شهری یا محلهای به محله و شهر دیگر، از شغلی به شغل دیگر و... هستند. به عنوان مثال یک گلفروش نزدیک بهشت زهرا پس از تصویب قوانین جدید از آنجا نقل مکان کرده و به ادامه فعالیت خود در چهار راههای شلوغ شهر میپردازد. چنانچه قوانین سختگیرانه و عموما مقطعی شامل حال چهار راهها هم بشوند، به بارکشی در بازار تهران پرداخته یا با قرض و قوله موتور سیکلتی برای خود دست و پا میکند. البته یکی دیگر از دلایل سیالیت حاشیهنشینان این است که این افراد بیتخصص خود را با تغییرات تکنولوژیک و اجتماعی نیز تغییر میدهند تا بتوانند خدماتی جدید در ارتباط با تغییرات جدید ارایه دهند. به عنوان مثال کارت تلفن فروشها به دلیل پایین آمدن بهای سیمکارت و گوشی تلفن همراه به فروش شاررژ تلفن همراه مبادرت میورزند. همین سیالیت و بیجا و مکانی آنها کنترل و نظمبخشی به آنها را بیش از پیش دشوار کرده است. ناگفته پیداست که نیروهای امنیتی و نظامبخش همواره بیشترین انرژی خود را در راه مهار این افراد و گروهها صرف مینمایند.
این افراد بیشکل، بیبلندگو و بیسخنگو که حتی از وجود و شناخت افراد همگروه و همطبقه خود نیز عاجزند در چنان وضعیت فرهنگی دشواری به سر میبرند که قادر به بازنمود (representation) حداقلی شرایط و مسایل خود نیستند. بنابراین هرگز نمیتوانند تشکل یا انجمنی تشکیل داده یا تجمعی در دفاع از حقوق خود ترتیب دهند. از سوی دیگر حاشیهنشینان، از سوی شهروندان طبیعی و عادی، نیروی انتظامی و مدیران شهری همواره به چشم یک "دیگری" و "بیگانه" نگریسته میشوند که مسایل آنها از اهمیت چندانی برخوردار نیستند و یا اگر هم اهمیتی برای آن قایل شوند به جهت بهبود شرایط "نظم کلی" و نه به منظور مرتفع کردن مشکلات واقعی این افراد است. نه تنها این، بلکه اساسا وجود چنین افراد درجه دوم و غیرعادیای برای نظم کلی و عمومی مشکلساز تلقی شده و خود این افراد چونان یک "معضل" و "ضایعه" در نظر آورده میشوند.
البته چنانکه ویکتور ترنر اشاره کرده است هر سازمان بزرگ و مقتدری حاشیههای خود را دارد. این حاشیهها عموما در لحظات بحرانی همچون آتش زیر خاکستر شروع به غلیان میکنند. همچنین این امر محرز است که این حاشیهها هرگز از سوی "مرکز" مورد استقبال قرار نگیرند، چرا که ذاتا دارای قدرت و پتانسیل ویرانکنندگی و برهمزنندگی نظم موجود هستند. متقابلا نظم موجود نیز نه تنها به سود آنها نیست، بلکه بر علیه آنها عمل کرده و آنها را طرد مینماید. عموما افراد حاشیهای برای حفظ و بقای خود دست به ایجاد اجتماع (community) های کوچک در مقابل، و البته در دل سازمانهای بزرگ میزنند. سازمانهایی که برای حفظ و تداوم خود نیاز مبرم به "نظم" و "سازماندهی" دارند. در مقابل آنها، اما اجتماعات حاشیهای نیاز به روابط چهرهبه چهره و عمق بخشیدن به زندگی درونی گروه خود دارند.
میتوان گفت که مسئولین امر همواره از منظرگاه ( Perspective)نظم کلی به این افراد به عنوان معضلات شهری نگریستهاند، نه افراد دارای حقوق و مضایا و البته تکالیف انسانی. این بوده است که درد دل این افراد هرگز چنانکه باید شنیده نشده، هیچ جلسه یا نشستی با حضور خود آنها ترتیب داده نشده، و همواره "دیگران"، که عموما از جایگاه مناسبی در نظم و فرهنگ کلی برخوردار بودهاند به جای آنها و از طرف این حاشیهنشینها درباره ایشان سخن گفتهاند. عموما هم بهترین تصمیماتی که در این خصوص گرفته شده "یکجانشین" کردن این افراد و نظمبخشی به مشاغل و زندگی آنها بوده است، اما همانطور که پیش از این گفته شد یکجانشین کردن این اجتماعات، به تنهایی برای ساماندهی به مسایل آنها جوابگو نیست. در واقع "نظم" عنصر جداییناپذیر فرهنگ کلی است و نسبت دادن آن به اجتماعات کوچک همان نگریستن "حاشیه" از منظر "مرکز" است.
در اینجا میتوان به پرسشی که در آغاز سخن طرح شد پاسخی اجمالی داد. دلیل ناکارآمدی نسبی تحقیقات صورت گرفته شاید این باشد که تاکنون نظم کلی از دیدگاه افراد حاشیهای مورد توجه قرار نگرفته است، بلکه همواره از منظر نظم کلی به این افراد نگریسته شده است. همچنین کمتر تلاشی صورت گرفته تا "حاشیه"ها را به سخن در آورده و حرف و درد دل آنها از زبان خود آنها شنیده شود. این است که شاگرد کمحرف و منزوی کلاس، با زدن انگ "تنبل" برای همیشه در ردیف آخر کلاس نشانده شده، و بعضا نظم عمومی را به مخاطره انداخته است.
شاید اکنون وقت آن فرا رسیده باشد که شاگرد تنبل تهران را دعوت به سخن گفتن کنیم و مسایل آنها را از زاویه دید خود آنها مورد توجه قرار دهیم. شایان ذکر است که از منظر جامعهشناسانه بدون توجه به این حاشیهها و مشارکت آنها هرگز مشکلات تهران بزرگ حل نخواهند شد.
درفک جنگل سختی است، گسسته از دنیای پیرامون، مرموز، با درختان پیر و جوان، بلند و عریض، سنگهایی چنان فرسوده که به استخوان میمانند، فرسایش را با چشم میتوانی ببینی و زیر پا احساس کنی و حتی با گوش بشنوی. چنان آب و هوای منحصر به فردی دارد که گویا کمتر حیوانی توانسته با آن بسازد و کمتر گیاهی توانسته در آن ریشه دواند و کمتر چشمهای از آن جوشیده و کمتر انسانی بدان پا نهاده است.
در راه ِ رفت کولهها را بار قاطر کردیم که سر بالا را سبکتر رویم، این بود که چیزی جز چند بطری آب و کمی غذا بر نداشتیم. راه بیشتر از آن بود که فکر میکردیم و سرعت گروه کمتر از حد انتظار. آب و غذا تمام شد. برخی خستهتر، برخی گرسنهتر و برخی تشنهتر. حتی چند بطری آب گلآلود که با خوشفکری راهنمای گروه برای روز مبادا حفظ شده بود در همان روز-مبادا- سر کشیده شد. همه چیز تمام شده بود، انرژی و آب و غذا و حتی حوصله! عقبروها را مرتب وعده میدادیم که این تپه نه تپه بعدی، ده دقیقهدیگر، تو میتوانی، به خستگی پاهایت فکر نکن... برای آنکه روحیه بگیریم آواز میخواندیم، به گروه ماشاالله میگفتیم... برخی آرزو میکردند که ای کاش نیامده بودند و میخواهند که برگردند، اما از آنجا که بازگشت امکانپذیر نبود سفر دفعه بعدی به درفک را تحریم میکردند...
از همه چیز مهمتر آب بود که نبود! چند نفر جلوتر رفتند و با کمی آب برگشتند. هر کس یک قلپ میخورد فقط در حد اینکه گلویش تر شود و به نفر بعدی میداد... با هر دشواریای بود رسیدیم به چشمه. چه آبی! چه چشمهای! خستگی و تشنگی بیش از حد تحمل، آب را بیش از حد معمول آن گوارا و شیرین و خنک کرده بود. باز یاد آن شعر باقلارجا افتادم که: مزه نان را چه کس داند جز دهان گرسنه!
کنار چشمه، در میدانگاهی چادرها را برپا کردیم. تنها محل مسطح در آن حوالی تقریبا همین نقطه بود. کمکم "مستقر" شدیم. هیزم جمع کردیم و آتش و چای و غذا و استراحت... اما همه چیز در آنجا غیر معمول و حتی تا حدودی سخت بود. راحت نمیتوانستی دستشویی بروی، با آرامش نمیتوانستی غذا درست کنی و بخوری... تا آنجا که روز آخر بزرگترین آرزوها خوردن یک غذای گرم غیر کنسروی و رفتن به دستشویی در کمال آرامش بود! برخی از دوستانم، در کیسه خواب، که شباهت زیادی به قنداق بچه یا کفن مرده دارد نمیتوانستند راحت بخوابند، برخی عادت خوابشان به هم خورده بود، برخی با لباسهای گِلی و اتو نشده راحت نبودند، برخی از سرمای آب مسواک نزدند و برخی (که اسم نمیبرم!) خوشحال بودند که مجبور شدند مسواک بزنند بعد از مدتها!...
روز آخر، که آذوقهها ته نشسته بود، در راه برگشت دوستی از مرگ پرسید. در لابلای گفت-و-گوها گفتم که شباهتهایی میبینم بین این "وضعیت"ی که در آن بودیم و هستیم و وضعیتی که بیماران سرطانی در آن دچار بودند. یک "دوره زندگی" که با مرزهای نسبتا مشخص از "زندگی" به معنای کلی آن جدا شده است. وضعیتی که در آن نمیتوانی با عادتهای همیشگی سر کنی. بنابراین درباره آنها بازاندیشی میکنی و در این باز-اندیشی ارزشهایی را باز مییابی که از یاد رفته بود، خاطراتی که مدفون شده بود، قدمهایی که بیهوده در زندگی برداشته بودی یا قدمهایی با-هودهای که برنداشته بودی، زمانهایی که از دستت رفته بود یا آنهایی که به دست آورده بودی، چیزهایی که بیخودی مهم پنداشته بودی و حالا میبینی هیچ اهمیتی ندارند و مسایلی که سر سری از کنارشان گذشته بودی و حالا میفهمی چقدر اهمیت دارند. تلاش میکنی از تکتک لحظات پیشرویت بهترین استفاده را بکنی چون میدانی که "زمان" تنها چیزی است که اهمیت دارد و تقریبا مساوی هستی تو است.
در جریان این سفر با خود فکر میکردم که هر چه دارم در کولهای است که پشتم است. اگر خیلی سنگین میبستمش مایه دردسرم میشد و اگر خیلی به فکر پاهایم بودم و سبک میبستم از آب و غذا خبری نبود. فکر میکردم به اینکه چگونه از کمترین لحظاتم بیشترین استفاده را ببرم، به اینکه آذوقهام را درست مصرف کنم، به اینکه یک قلپ آب چقدر میارزد و میتواند گلویی را از خشکی درآورد و زندگیای را شاداب کند، به خرمایی که میتواند به قدمی نیرو دهد و دستی یا حتی کلامی که میتواند جسمی خالی شده را پر کند از امید. به عادتهایی که در شرایط سخت مانع موفقیتم میشوند و عادتهایی که در همین شرایط نیرومندم میکنند، به دوستانی که میشود به آنها تکیه کرد و آنها که قابل اتکا نیستند...
دوستم میگفت، این چند روز انگار یک "عمر" گذشت، راست میگفت، من از بیماران سرطانی هم شنیده بودم که همینطور به زمان کیفیت میبخشیدند. آنها فهمیده بودند که دست کم سه زمان وجود دارد. زمانی که از آن لذت میبردند و دوست داشتند که تمام نشود (مثلا وقتی که در خانهی خودشان بودند و از لفظ "گذشتن" در مورد این زمانها استفاده میکردند). زمانی که از آن بدشان میآمد و تمایل داشتند زودتر تمام شود (مثلا وقتی که در بیمارستان بودند و از لفظ "تلف شدن" در مورد آن استفاده میکردند) و زمان برزخی بین این دو (مسیر بین خانه و بیمارستان یا نقاطی مانند محل کار). آنها آموخته بودند که میبایست روشهایی را اتخاذ کنند تا زمان آنگونه که دوست دارند بگذرد. در واقع در تعریف آنها "زندگی" چیزی بود که در "زمان" و "مکان" مورد علاقه آنها "بگذرد" (نه آنکه نگذرد یا باقی بماند در واقع گذشتن مهمترین ویژگی زمان است). یعنی برای آنها "زمان زندهگی" و "مکان زندهگی" وجود داشت. بنابراین میتوان نتیجه گرفت باقی زمانها "وقتهای مردهگی" یا "مکانهایی میرایی" بودند.
گسستگی تقریبی درفک از شهر و حتی روستاهای اطراف، نبودن برق، آب لولهکشی شده، تلفن، دستشویی، خانه و سازههای دیگر انسانی و باقی عناصر تمدنی که بدانها خو گرفتهایم باعث شده بود که طبیعت، آسمان و زمین را تا حدودی چنان که هست درک کنیم، به ویژه آنکه همه میدانستیم برای رسیدن به نزدیکترین آبادی چه راه طاقتفرسا و طولانیای در پیش رو داریم.
ما عموما در مواجهه با طبیعت به تکنولوژی تکیه کرده و از خلال تکنیک به طبیعت نگاه میکنیم، حتی گاهی که به دامن طبیعت میرویم، چنان در سایه امنیتی که وسایل تکنولوژیک برایمان فراهم آوردهاند میآرمیم که یکی از مهمترین عناصر برای شناخت طبیعت، یعنی حیرت و اضطراب را از دست میدهیم. چیزی که بیمار سرطانی از دست نداده است و همین امر باعث میشود که نه تنها در مورد عادتهای عادی روزمره، بلکه در مورد عادتهای هستیشناختی خود عمیقا به فکر واداشته شود. اضطراب، مانند لرزشی آرام و عمیق و مداوم باعث میشود که چسب عادات از تن و جان آدمی به مرور سست شده و آن عادات فرو بریزند. اگر چه از همین راه و با از دست دادن موقتی تکنیک، آدمیزاد پی به اهمیت و ضرورت تکنولوژی میبرد.
باید عذر بخواهم از شما مخاطبان احتمالی این نوشتگاه، مدتی است که وقت نوشتن ندارم. امروز اما دیگر نمیتوانستم ننویسم. کنسرت همای را در لسانجلس دیدم. نخستینبار که گوشم را دادم به صدای همای، بعد از مدتهای مدید از موسیقی سنتی دوباره لذت بردم، البته شاید هم دیگر نه از "موسیقی سنتی"! چرا که احساسم این است که همای موسیقی ایرانی را پس از مدتها از درون به حرکت در آورده است، بی آنکه آنرا با موسیقیهای دیگر تلفیق کند یا عنصری اضافه را از بیرون قرض بگیرد. انگار او هم متوجه شده است که "روح" سنت و فرهنگ چیزی ایستا نیست و مداوما در حال حرکت و تغییر (اگر نگوییم رشد) است، و این روح بیش و پیش از هر چیز خودش را در "هنر" متجلی میکند، چنانکه گفتهاند رنسانس از هنر و ادبیات آغاز شد، یا پست مدرنیسم در هنر بیشتر متجلی است.
پیش از دیدن این کنسرت فکر میکردم فقط منم که این احساس را نسبت به همای دارم، اما وقتی مصاحبههایی که در جریان این کنسرت با شنوندگان شده بود را شنیدم متوجه شدم آنها نیز دقیقا همین احساس را نسبت به چکامههای او دارند. با خودم اندیشیدم چرا من و آنها و احتمالا خیلیهای دیگر به همای این چنین از جان و دل گوش میدهیم؟ شاید به این دلیل که همای هم به نوبه خود به سخن دل ما گوش داده و از آن آگاه باشد. انگار که فهمیده باشد که برخی از قسمتهای موسیقی سنتی ما دیگر جذابیتی برای انسان امروزی ندارند. مثلا آواز، برخی ریتها، برخی از سازها و... شاید به این دلیل که مثلا شجریان در حد بالای خود به آنها پرداخته و دیگر گوش ما از آنها اشباع شده است و دیگر احساسی را در ما برنمیانگیزند. همچنین "گوش احساس جمعی ما" نسبت به برخی از قسمتهای موسیقی ملی بیشتر حساسیت نشان میدهد، مثلا نسبت به ریتمهای ترکیبی و شادتر، یا شاید هم نیاز به عناصری جدید دارد.
حرکت عرضی و طولی و جریان نتها و هماهنگی میان ریتم و سر ضربها و نتها، هماهنگی بینسازها، هماهنگی ساز با خواننده، استفاده درست از هر ساز در جای خودش، ترکیب سازگار سازها که باعث میشود سازها هم-دیگر را تکمیل کنند و همه چیزهای دیگر که از تخصص و دانش من خارج است به یک کنار، استفاده خواننده از ساز (کوزه)، که نه تنها به او حرکت میدهد بلکه او را قسمتی از نوازندگان میکند، و همنوایی تمامی نوازندگان که آنها را قسمتی از خواننده میکند، باعث میشود که چکامهها پر از رفت و برگشت بین سازها و صداها و آدمها شود و فضای کلی کنسرت از آن حالت رسمی و سنتی و متکلفانه خود خارج شده و خواننده نیز با این فضای انسانیتر بیشتر ارتباط برقرار کند. همه این حرکتها و جوششها و محدود به اجرا کنندگان باقی نمیماند، بلکه به سرعت به شنوندگان سرایت کرده و آنها را نیز قسمتی از خود کرده و به مشارکت میکشاند، حتی شنوندهای را که ماهها بعد و در فرسنگها دورتر به این موسیقی مهیج گوش فرا میدهد.
اینچنین است که یک سمفونی دستهجمعی به اجرا در میآید و یک گوش عمومی و حس ملی و فرهنگی شکل پیدا میکند.
اعتقادات به طور ساده یا پیچیده، مذهبی یا غیر مذهبی و فردی یا جمعی خصلتی مشترک دارند. این گونه باورها مستلزم نوعی مفهوم سازی، نام گذاری و طبقه بندی محیط پیرامون خود، اعم از واقعی یا آرمانی اند. تمامی این فرایند حول دو قطب متضاد مقدس و نامقدس شکل می گیرد.
همانقدر که برای یک فرد مذهبی زندگی بر اساس خواست و اراده الهی محترم و ارزشمند است، برای یک اومانیست غیرمذهبی زندگی بر پایه خواست و اراده شخصی خواستنی است. در مفهوم سازی و طبقه بندی سیستم اندیشگی دینی اشیاء مقدس به چیزها، رفتارها و ارزشهایی اطلاق می شود که ممکن است در نظام فکری دیگر عکس آن صادق باشد. خط قرمز میان امر مقدس و غیر مقدس، پست و متعالی، نجس و پاک ... در این سیستمها شدیدا محافظت و با صراحت و دقت با نور معرفت متخصصان پرتو افشانی می گردد، تا کوچکترین خلطی در رابطه و جایگاه امرنامقدس با امر مقدس یا برعکس صورت نگیرد.
آن دقتنظر و حساسیتی که آلتوسر در نشان دادن «مارکسیسم اصیل» از خود نشان می دهد، را میتوان در زندگی بسیاری از متالهین مسیحی در دفاع از مسیحت واقعی و ناب سراغ گرفت. در این میان مرز امر مقدس از نامقدس چنان متمایز و پرناشدنی است که ورود یک شیی از قلمرو یکی به قلمرو دیگری به سختی و تنها با گذراندن مراسم و مناسکی خاص انجام میپذیرد. چرا که حتی تماس یک امر پاک با ناپاک میتواند منجر به از دست رفتن ماهیت یکی از آن دو گردد.
گاهی بدن فرد با تماس با جسد مرده میتواند ناپاک گردد، و تنها با غسل و تطهیر (شستشوی کل بدن نه فقط عضو مورد تماس) قابل بازگشت است. از سوی دیگر یک شیی پست میتواند در تماس با امر مقدس، والا و مقدس گردد؛ به عنوان مثال؛ توپ فوتبالی که پای مبارک مارادونا در فینال جام جهانی به آن خرده است. یا اشایی که برای تبرک به مرقد مطهر میبرند...
به طور کلی به منظور حفظ تداوم استیلای یک سسیتم فکری که از دو قطب متناقض (خدا/ شیطان، ایران/ آمریکا، دموکرات و لیبرال / فاشیسم و توتالیتر، سیاه/ سفید، خودی/غیر، علم/ غیر علم، عقل غیر عقل ...) تشکیل شده است، لازم است که بر شدیدترین فاصله و تمایز میان آن دو پافشاری گردد. بدین قرار است که نزدیک شدن یکی به دیگری و دست اندازی به حوزه دیگری یا دست دادن با قطب مخالف به معنای پایان مطلقیت است. مطلقیتی که توسط افسانه ها و اسطوره ها و از طریق رسانه های جمعی و نهادهای آموزشی و پرورشی در طول سالیان سال شکل گرفته است، با پا نهادن امر نامقدس در حوزه امر مقدس فرو می ریزد. درست مانند مستی که وارد مسجد میشود و «حرمت مسجد را میشکند»، و یا سفید پوستی که با سیاه پوستی ازدواج میکند یا محققی که ارزشهای شخصی یا دینیاش را در «امر علمی» دخالت میدهد...
جمهوری اسلامی ایران با حاکمیت ولایت فقیه با شیطان بزرگ یعنی آمریکا گفتگو میکنند. چقدر مردم را خر گیر آوردهاند! جالب آنجاست که در تاکسی از رادیو میشنیدم که انگلیس و فرانسه دارند سنگ اندازی میکنند! همین دو شیطان کوچکی که تا دیروز از سوی رسانههای دولتی و کارشناسان برنامههای مختلف تلوزیونی به خاطر پیروی کورکورانه از سیاستهای شیطان بزرگ مورد حمله قرار میگرفتند!
شاید این اتفاق به دلیل بحران مشروعیت داخلی صورت گرفت، اما از نظر من گفتگو ایران و آمریکا که به سود مردم ایران است اگر این بحران را تشدید نکند کاهش نخواهد داد. چرا که حداقل نتیجهای که میتوان از این ماجرا گرفت این است که ترکیب دو رنگ مطلق سیاه و سفید دیگر نه سیاه است و نه سفید بل خاکستری است!
پ.ن:
البته این متن را برخی از دوستان چند سال پیش با برخی تغییرات از من خوانده بودند اما فکر کردم دوباره مناسبت داشته باشد. در واقع فکر می کنم نظام چند سالی است که شدیدا مشغول بازسازی مشروعیت داخلی خود است. اما در یک دوگانگی گیر افتاده است. از طرفی شکاف طبقاتی روز به روز در حال افزایش است و سامان دادن حداقلی معیشت مردم خصوصا طبقات پایین دست (که یکی از دلایل "ظهور" احمدی ناژاد نیز همین بود) مستلزم داشتن سیاست باز نسبت به دنیا و در راس آنها آمریکاست و از طرف دیگر چنین سیاستی میتواند مطلقیت نظام (یعنی پایه اصلی مشروعیت جمهوری اسلامی) را به پرسش بکشد. اما با شرایط فعلی گویا چارهای دیگر ندارند آقایان!
از مارکز هیچ چیز نخواندهام جز مصاحبهای که روزهای پایانی عمرش کرده بود. بسیار هم دلچسب و زیبا بود. وقتی کتاب "خاطره دلبرکان غمگین من" مارکز ترجمه شد، هیچ خبر دار نشدم. اما وقتی آقایان تصمیم به جمع کردن این کتاب گرفتند، نخست خواهرم برایم هدیهاش خرید و بعد فایل پدیاف آن به کرات توسط دوستان مختلف برایم ایمیل شد، البته من هنوز هم آنرا نخواندهام و علاقهای هم ندارم که بخوانم. اما جالب است که گفتمان دولتی هنوز نفهمیده است که ضد گفتمان موجود در جامعه بسیار فراگیرتر و قدرتمندتر از آن عمل میکند.
همیشه فکر میکردم چرا ما از تاریخ و فرهنگ و اندیشه باستانی خود ناآگاهیم، همیشه یکجور تاریخگریزی در نسلهای جوانتر حاکم بوده است، یک جور بیعلاقگی به تاریخخوانی، به ویژه آنکه تاریخ بسیار قطور است و با زبان نا آشنا به نگارش در آمده است.
حالا شنیدهام که قرار است حذف و سانسورش کنند، پس تاریخخوانی در ایران به علاقه روز بدل خواهد شد! آنها شاهان را از کتاب های درسی حذف می کنند و من می دانم که کتابهای تاریخی از این پس در بازار نایاب خواهند شد!
پ.ن:
برخی می گویند مارکز زنده است برخی هم با اطمینان می گویند مرده. بنابراین من مطمئن نیستم و فکر می کنم خیلی هم [در این بحث] مهم نباشد!
سلام دوستان
نوشتگاهی با عنوان "دین در ایران" در اینجا شروع به کار کرد. نخستین بحث گروهی در مورد جلسهای است که در انجمن جامعهشناسی ایران با عنوان "نقش دین در تحولات اخیر" ، در گرفت. جلسه هماندیشانهای که در آن سارا شریعتی، جواد کاشی، مرتضی کریمی، آقای شفیعی، مهدی مهدوی و حسن محدثی در حضور جمع دیگری از دوستان به گفتگو پرداختند.
اگر علاقهمندید یک بحث درجه یک جامعهشناسانه را بخوانید این مصاحبه را به هیچ وجه از دست ندهید.
سي سال از انقلاب ایران گذشته و جامعه ایران فراز و نشیبهای بسیاری را در این مدت گذرانده است اما اتفاقاتی که در این دو ماه اخیر رخ داده با همه این تجربیات متفاوت است. شما این وضعیت را چگونه توصیف میکنید؟
من فکر میکنم، خیلی از اتفاقاتی که امروز افتاده قبل از این هم رخ داده است، اما آنچه امروز را با همیشه متفاوت میکند، عبارت ازآن است كه همه چیز در عرصه عمومی اتفاق میافتد، یعنی ما با یک اعتراض عمومی مواجهیم و کسانی هم هستند که در صدد تقابل با یک خواست عمومی برآمدهاند. این اصطلاح «عمومی» اصطلاح بسیار مهمی در اندیشه سیاسی است؛ امری که عمومی میشود نه تنها وجاهت اخلاقی مییابد، بلکه اولویت هم پیدا میکند، یعنی همه چيز در مراتب بعدی آن قرار میگیرد. مثالی میزنم. گاهی پیش میآید که معترضان زنان هستند یا برخی قومیتها یا کارگران. در هر کدام از این صورتهای اعتراض، معمولا آن دیگرانی که به آن جنسیت، قومیت یا آن طبقه تعلق ندارند، میتوانند بگویند «آنها» معترضند به این دلیل که فلان منفعت خاص یا فلان خصیصه را دارند. ما نیز به دلیل آن خصیصهای که «آنها» دارند و «ما» نداریم، خودمان را از ایشان متمایز میکنیم و میگوییم، این چیزی است که «آنها» میخواهند، نه «ما». به عبارتی برخی گروههای اجتماعی معترضاند ولی اعتراضشان الزاما به جهت اخلاقی وجاهت عام ندارد. اما وقتی اعتراضات جنبه عمومی پیدا میکند، شما دیگر نمیتوانید به یک گروه اجتماعی مسئله را تقلیل دهید و مثلا بگویید آنها که معترضند کارگرانند یا زنانند یا کردند، لرند، مسلمانند یا غیرمسلمان. میتوانید به صراحت از وجه عام قضیه صحبت کنید. عام هم لزوما یک مفهوم کمی نیست، بلکه یک مفهوم کیفی است. یعنی به این معنا نیست که 70 میلیون جمعیت ایران، معترض باشند. نه چنین نیست، اما شمار کثیری از جمعیت ایران معترضند و این شمار کثیر بیشتر از آن است که بگوییم اینها یک گروه خاص يا يك باند هستند یا اینکه توطئهای رخ داده است. اگر دقت کرده باشید در جریان اعتراضات اخیر دستگاههای رسمی هم میگفتند اینها مردمند اما آشوبگرانی هم در میان آنان هستند که حسابشان را باید از مردم جدا کرد. همین که حتی دستگاههای رسمی از معترضان به عنوان مردم یاد میکنند نشان میدهد اعتراضات وجه عام پیدا کرده است، یعنی عموم مردم معترضند، بیآنکه مسئله جنسیتی یا طبقاتی در این میان مطرح باشد.
عام بودن كه به معناي فراتر رفتن از خواست هر گروه خاص است، همان استعلاي اخلاقي است كه در حوزه سياست وجهي عيني و انضمامي پيدا ميكند. اين عاميت، به آن وجاهت ميبخشد و آن را از ضرورت اخلاقي بهرهمند ميكند. گوهر فضيلت سياسي نيز همين است. به عبارتی ديگر، امر سیاسی به معنای فضیلتمندانهاش همین جا شکل میگیرد.
ما امروز با يك خواست عمومي و فعليت يافته مواجهيم. مردم به چیزی معترضند. اگر صفت عموم به آنها قابل اطلاق باشد، اعتراضشان وجه اخلاقی دارد و بنابراین اخلاقا باید آن را به رسمیت شناخت و پاسخ اخلاقی داد. حال کسی که این پاسخ را نمیدهد، بخواهد یا نخواهد در وضعیت غیراخلاقی قرار میگیرد. در سیاست شما ناچارید یک کنش فضیلتمندانه سیاسی را به رسمیت بشناسید و به آن پاسخ دهید. نمیتوانید بگویید اینها فریب خوردهاند، ناآگاهند، جاهلند و از این قبیل حرفها. اگر این را تصدیق نکنید و اخلاقا پاسخ درخور به آن ندهید، خودتان در وضعیت سقوط اخلاقی قرار میگیرید.
با این مقدمه میخواهم بگویم که متوليان سياسي در ايران با
بحران توجيه اخلاقي خود مواجهند و اين چيزي است كه تازگي دارد. مسئولان متاسفانه
درنيافتهاند كه زبان گفتوگو با آنچه به صراحت وجاهت عموميت را با خود حمل ميكند،
خشونت نيست و هر گونه اعمال خشونت، تنها عامل خشونت را به يك كنشگر سقوط كرده از حيث
اخلاقي بدل ميكند. این بسیار نکته مهمی است، چرا که جمهوری اسلامی اغلب توان این
را داشته است که معترضان را از صحنه بیرون براند و بعد هم اثبات کند که این کنش یک
کنش اخلاقی بوده است؛ همیشه توضیح میداد آن کسانی که معترض بودند و از صحنه بیرون
رفتند، به این دلایل ناموجه بودند و چگونه حذفشان یک کنش اخلاقی بود. بعد هم مثلا
میگفتند، مردم را نجات دادیم، خطر بزرگی را از سر مردم رفع کردیم و... اما این
بار دستگاه رسمی و تبلیغاتی به نحوي در موضع انفعال افتادهاست. قادر نيست به نحوي
مقبول از اقدامات پس از انتخابات دفاع كند.
در اين شرايط جنبشي در عرصه عمومي فعليت يافته كه براي خود وجاهت اخلاقي قائل است
و خود را از حيث اخلاقي برنده مييابد. اين جنبش ميتواند در درون نظام تعريف شود
و يك حادثه در درون شناخته شود. در آن صورت ميتوان فرصتي براي بازسازي مشروعيت
نظام سياسي قائل شد. اما گشودن زبان زور و خشونت در مقابل اين جنبش به معناي ميل
به پرتاب كردن آن به بيرون است. چنين رخدادي عملاَ به معناي مسدود كردن فرصت
بازسازي براي نظام سياسي است. به اين معنا در حال مشاهده وضعيتي به كلي متفاوت
باگذشته هستيم. جمهوري اسلامي با دست خود، به يك انرژي سياسي بيرون از خود ميدان
حضور ميدهد كه واجد وجاهت اخلاقي است و نظام را به منزله يك منظومه فاقد وجاهت به
پرسش مدام ميگيرد.
اما چرا الان این جنبش شکل گرفته است؟ چرا دوره آقای خاتمی این اتفاق نیفتاد که فضا به مراتب از امروز بازتر بود؟ چرا زمانی که مطبوعات اصلاحطلب با آن دایره وسیع مخاطبان خود، به صورت فلهای توقیف شدند اعتراضات جنبه عمومی پیدا نکرد؟ یا چرا روزهایی که نمایندگان مجلس ششم تحصن کردند، چنین نشد؟
دوم خرداد یک واکنش هنجارستیز یا کارناوالی در برابر ساختار
هژمونیک جمهوری اسلامی بود. بببیند، مجموعهای از مفاهیم و ساختارهای ارزشی و ایدئولوژیک،
دستگاه سیاسی را سازمان میداد که گروههای اجتماعی مختلف و بهخصوص نسل جوان، در
برابر این دستگاه پررنگ هژمونیک، احساس انفعال میکردند و با آن همدل و همراه
نبودند. آن جهان ایدئولوژیک در تجربه زیستشان معنا نداشت. به همین خاطر یکجور
واکنش هنجارگسیخته در برابر آن نشان دادند، یک واکنش کارناوالیستی تا ارزشهای
ایدئولوژیک را بیمعنا کنند و ساختار جدی گفتار سیاسی را به ورطه هزل و شوخی
بکشانند. از این رو فضای آن دوره معناگسیخته بود. یکجور ضیافت کیف و شادی بود در
برابر دستگاه رسمی که میخواهد همه چیز را جدی و منضبط تعریف کند. پس از دوران ریاستجمهوری
آقای خاتمی هم این ضیافت و فضای کارناوالی تداوم پیدا کرد. بعد از آقاي خاتمي،
جمهوري اسلامي يك كارناوال تازه راه انداخت که به این فضا دامن زد با این تفاوت که
در دوران آقای احمدینژاد به جای کارناوال طبقات متوسط، کارناوال طبقات فرودست را
به راه انداختند. حالا دوره کارناوال به پایان رسیده است. کیف و ضیافت و کارناوال
برای لحظاتی و در نهایت چند ماه و چند سال معنا دارد. بیشتر از این نمیتواند دوام
بیاورد و امروز دوره دیگری آغاز شده است.
فضاي كارناوال به رغم آنكه با فضاي متصلب ايدئولوژيك مقابله ميكند، از يك حيث با
آن هم جنس و هم سنخ است. هر دو فضا هنجارگسيخته است. فضاي ايدئولوژيك هنجارگسيخته
است چرا كه همه جا پر از شعار و مفاهيم معنوي است اما اين شعارها همه مانند اشباحي
است سرگردان در جهاني فروريخته و پر از فساد. فضا به ظاهر جدي و عبوس است اما در
واقعيت همه ارزشها و هنجارهاي انساني و ارزش مدار ناديده گرفته شده است. فضاي
مقاومت از جنس كارناوال نيز هنجارگسيخته است به اين جهت كه پر از خنده و شوخي است،
خنده و شوخي نسبت به هر چه هنجارهاي مسلط است. دوم خرداد به هر چه هنجارهاي متصلب
شده انقلاب و دهه شصت بود به ديده شوخي نظر ميكرد و فضاي بعد از دوم خرداد نيز به
هر چه ضوابط و نظم و قاعده بود به ديده شوخي نظر ميكرد.
به نظرم دوره هزل و شوخي به پايان رسيده است. مردم نه فضاي متصلب و بيبنياد
شده ايدئولوژيك را طلب ميكنند و نه فضاي هزل و شوخي را. مردم اينك حيات توام با
فضيلت سياسي را خواهاناند. ميخواهند حيات جمعي توام با مشاركت واقعي مردم و
منتهي به مناسبات آزاد و عادلانه را تجربه كنند. به باور من، امروز جامعه ایران در
برابر مناسبات غیراخلاقی خودش دارد واکنش نشان میدهد. این یک واکنش اخلاقی است.
جامعه نیازمند مناسبات اخلاقی است و اکنون برای تحصیل و بازتولید و بازگشت مناسبات
اخلاقی دارد مقاومت میکند. در جامعهای که پرفضیلتترین ارزشهای انسانی به ابزار
تبدیل میشود و ریا و دروغ بیداد میکند، این اعتراضات فضایی برای صادق بودن فراهم
میآورد، مردم میتوانند روراست باشند و صادقانه زندگی کنند. به نوعی حتی میتوان
گفت که مردم به خودشان هم دارند اعتراض میکنند. وقتی دروغ گفتن به منطق زندگی
تبدیل شود و مردم برای زندگی متعارف خود ناچار باشند دروغ بگویند، عناصر جامعه نیز
از هم گسیخته میشود و در نتیجه آدمها احساس گسیختگی میکنند. اما اکنون مردم
خواهان یک زندگی اخلاقی هستند.
حالا شاید این سئوال به نظرتان کلی برسد، اما ساده بگویم این نه سئوال من، بلکه سوال همه است، چه آنها که در حاشیه قرار دارند و چه کسانی که بازیگران عرصه سیاست ایران هستند؟ چرا جامعه ایران 30 سال پس از انقلاب دچار این مناسبات غیراخلاقی میشود؟ پس ما برای چه چیزی انقلاب کردیم؟ چه اتفاقی میافتد که بعد 30 سال این چنین خشونت عریانی به کار برده میشود؟ چرا باید کسانی که صرفا از سرنوشت رای خود سئوال میکنند کتک بخورند یا کشته شوند؟ کجای کار ما خراب بود؟ کدام خشت را اشتباه گذاشتیم؟
این سئوالی است که بهخصوص جوانان میپرسند. آنها میخواهند
بدانند علت اصلی همه مسائل و ویرانیها چیست. برخی به دین و نفی دین میرسند. بعضیها
حتی خدا را هم متهم میکنند. حقیقتا پرسشهای بزرگ و رادیکالی هستند. امروز ما با
سوالات بزرگی مواجهیم و من فکر میکنم به این سئوالات چگونه میتوانیم پاسخ بدهیم.
به رغم همه اختلافات انگار همه ما در طرد هر آنچه که هست با هم اتفاق نظر داریم.
چه اتفاقی در جامعه ایران افتاده است؟ پاسخ به این سئوال سرشت وضعیت امروز را بر
ما پدیدار میکند و به ما نشان میدهد که با این نسل چگونه باید برخورد کنیم. ما
بهخصوص خیلی متهمیم، چون هم مذهبی هستیم، هم بازیگران انقلاب بودیم. بنابراین
امروز باید به فرزندانمان پاسخ بدهیم. آنها میگویند، شما که دم از خدا و پیغمبر و
اسلام میزنید و انقلاب هم کردید، بگویید که از دل اسلام و انقلاب چه چیزی درآمد؟
چرا در برابر مردمی که آرام اعتراض میکنند این همه خشونت به کار میرود؟ و واقع
اين است خشونتي كه مقابل خواست عمومي ظاهر شده است، بسيار پر پيامد است. همه چيز
را بي معنا ميكند. اما ماجرا چیست؟ ما انقلاب کردیم. روزهای انقلاب را به خاطر میآورم.
همه ما در خیابانها بودیم. انقلاب پر از طراوت بود و احساس آزادی. مردم به صفت
عمومی در صحنه بودند و قدرت تولید میکردند. آنها یک نظام با آن همه نیرو و
پشتوانههای داخلی و بینالمللی را یک ساله نابود کردند.
تا زماني كه انقلاب جريان داشت، همه چيز برقرار بود. جامعه پر از اخلاق و همبستگي
در عين تنوع و خلاقيت بود. همه چيز از زماني دستخوش بحران شد كه انقلاب به پيروزي
رسيد. مشكل يا متهم اصلي ما مردم بوديم. ما مردم از آن حيث كه حاضر نبوديم مسئوليت
آنچه را که به دست آورده بوديم بپذيريم، به دنبال كسان يا نهادهايي ميگشتيم كه
همه چيز را به او واگذار كنيم و به خانههامان بازگرديم. به نظر من اتفاقی که
افتاد این بود که ما مردم فراموش کردیم قدرتی که تولید شده برای ماست و هر آن چیزی
که پیرامون این قدرت عمومی به صحنه میآید، به اعتبار این قدرتی است که ما مردم
تولید کردیم. اگر کسی صفت رهبری این جنبش را دارد، زمینهاش را این مردم با انقلاب
خود فراهم کردهاند و او توانستهاست به دلیل شجاعت و صفات شخصی والایی که دارد به
نحو سمبولیک رهبر جنبش قلمداد شود. اگر اسلام هم به صحنه آمده باز به اعتبار امر
عمومی است. اسلام فرصتی پیدا کرده است که در یک عرصه عمومی مثل یک دین هدایتکننده،
آرمانگرا و مولد خلاقیت و انرژی ظاهر شود. اگر ايرانيت ما وجاهت يافته است و ما در
عرصه بينالمللي مرجع صدور مفاهيم و ارزشهايي شدهايم به صفت اين امر عمومي است
كه به بركت حضور فعال و پر رنگ و متنوع ما در عرصه سياسي حادث شده است.
ببينيد، سياست به معناي فضيلتمندانهاش يعني همزيستي در پرتو مشاركت واقعي و آزادانه مردم. اين چيزي است كه ما نه در شرايط متعارف بلكه صرفاَ در شرايط شورش و انقلاب امكان تجربه آن را داريم. سیاست فضیلتمندانه یعنی همین. نكته اينجاست كه گوهر همه فضائل ديگر متكي بر الگوي سياست فضيلتمندانه است. اسلام، رهبری، فضایل اخلاقی و ایرانی بودن ما، جملگی در پرتو امر سیاسی زنده است. اما آغاز بحران از آنجا بود که ما باور نمیکردیم این قدرت بزرگی که شاه را سرنگون کرده ما هستیم، نه کس دیگر. فقط ما هستیم. ما مردم حاضر و فعال سرچشمه همه خيرات و زيباييها هستيم. ولی ما یک روز آمدیم و گفتیم که «او» کرد نه «ما». يعني قدرتي را كه از آن ما به صفت جمعي بود يكباره به رهبري جنبش واگذار كرديم و از صحنه بيرون رفتيم. شکی نیست که امام خمینی شخصیت مهمی بود و جسارت و شجاعت ایشان کمک کرد که در موضع رهبری بنشینند. اما انگار فراموش كرده بوديم كه ايشان نيز در پرتو حضور پررنگ و مدعي ما اينك اين همه ميدان براي قدرت نمايي يافته است. ولی ما این قدرت را يكسره به او نسبت داديم گفتیم او کرد، او بت شکست، او شاه را سرنگون کرد. اما ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. آیتالله خمینی هم صادقانه و متواضعانه گفتند که من نبودم، اسلام بود. يعني آنچه از آن ما و قدرت ناشي از همزيستي فضيلتمندانه ما بود به اسلام احاله داده شد. اما اسلام چیست؟ اسلام مجموعهای از فرامین و ارزشهاست، یک مکتب است، یک آیین، اخلاق عمومی، فرهنگ عمومی و... اسلام به طور مجرد که معنا ندارد. اگر اسلام هم آن قدر ارزشمند، فخیم و درخشان دیده میشد، باز در پرتو امر عمومی بود و حضور عموم مردم در عرصه سیاسی. به هر حال ما قدرتمان را احاله دادیم به رهبری و رهبری هم احاله داد به امر مجردی به نام اسلام و گفت، اسلام کرد، اسلام پیروز شد، اسلام کفر را از میدان بیرون کرد.
میخواهم بگویم به جای اینکه بگردیم مقصر را پیدا کنیم،
ببینیم چطور به یک معنا همه ما قربانی هستیم، چه آنانکه سرکوب میکنند و چه آنانکه
سرکوب میشوند. ما همه قربانی شرایطیم از آنجا که فضیلت امر سیاسی را نمیبینیم.
مقصر همه بودند. ما به دست خود آنچه را عمومي بود به يك فرد و آنچه را زنده بود به
منظومهاي از دستورالعملهاي مجرد و انتزاعي تقليل داديم و اين چنين از سياست
فضيلت زدايي كرديم.
ببينيد يك معناي لوياتان كه هابز به دولت مدرن نسبت داد، خداي ميراست. به اين معنا
كه سياست در صورت فضيلتمندانهاش تجلي زميني خداست. تجلي زميني خدا از همه خصال
خداوند بهرهمند است، الا خصلت جاودانگي. سياست به همين معناي فضيلتمندانهاش
مطلق است. غير قابل واگذاري است. كلي است. عموميت دارد. اخلاقي است. اولويت دارد و
سرچشمه زندگي در همه جلوههاي متنوع آن است. اين نكته مدرن نيست. يونانيان نيز به
تعبيري ديگر بر همين باور بودند.
ما كه سوژههاي فعال انقلاب بوديم، عميقاَ تجربه زميني شدن خدا را در حيات جمعي خود داشتيم. در تمثيل صداي مردم صداي خداست، به درستي همين تجربه را بيان ميكرديم. حس معنوي ارتباط با خداوند را در حيات جمعي خود بازتوليد ميكرديم.
گفتم سياست تجلي زميني خداست و همه صفات او را داراست، الا صفت جاودانگي او. و اين نكته اتفاقاَ سرشت امر سياسي و فضيلت آن را پديدار ميكند. سياست از جنس امر جاودانه نيست. به محض آنکه توهم جاودانگي در او پديدار شود، متصلب و صلب و خشن ميشود. سياست از جنس رويدادگي زندگي است. تغيير و تحول مدام ميپذيرد. جا به جا ميشود. با مردم اين سو و آن سو ميرود و فضيلت او عين اين جا به جا شوندگي است.
اما همين خداي زنده و دوست داشتني در حيات فضيلتمند سياسي، در شرايط فقدان فضيلت سياسي، به فاعل عبوس و جدي بدل ميشود. از ميان ما برميخيزد، به آسمانها سفر ميكند. از فراز كاخ بلند آسماني خود فرمان صادر ميكند. و ما به بندههاي ذليل و بيمقدار بدل ميشويم. به جاي آنكه خداوند صداي عموم مردم باشد، در ساختار اداري حاكميت تجلي ميكند و آنگاه ما كه در دوران انقلاب سرچشمه جوشان همه چیز بودیم حال ضروري است سوژههاي تابع و رام شویم. قرار بود در خانههایمان بنشینیم و اسلامی که ما را از بدبختی نجات داده بود، بیاید مدیریت کند. توجه داشته باشید اسلام قبل از پیروزی انقلاب با اسلام بعد از انقلاب زمین تا آسمان فرق داشت. آن اسلامی بود که در پرتو فضیلت سیاسی، فضیلتمند شده بود. این اسلامی است که در غیاب فضیلت سیاسی به اعمال یکسری ارزشها و شیوههای زندگی برای مردم تبدیل شده است. اگر فضيلت فعليت پيدا كرده در عرصه سياست را يك نعمت الهي بيانگاريد، ما نعمت خداوند را تبديل كرديم. تبديل اين نعمت خود موجبات عسرتهاي بسيار شد اگرچه به نام دين و اسلام.
حكومت در شرايطي كه سياست از فضيلت خود بهرهمند است، تجلي اراده و خواست مردم است، ديني است، ايراني است، عادلانه است، آزادانه است مثل مردم متنوع است. مثل مردم به اقتضاي شرايط تغيير ميكند. نرم است. قابل اعتماد است. شفاف است. تصلب پيدا نميكند. اما در شرايطي كه سياست فضيلت خود را از دست داده است، حكومت نقش خود را كاربردي كردن دستورات اسلام در عرصه سياسي ميداند. آن دین قبل از انقلاب هم دین حاضر در عرصه سیاسی بود، اما فقط طراوت بود و شور زندگی. اما این دین بعد از پیروزی انقلاب، دین مستولی بر زندگی است، دینی که میخواهد بر زندگی چیره شود، میخواهد زندگی را مدیریت کند، قاعده ببخشد به زندگی، دینی است در غیاب فضیلت سیاسی. وقتی اسلام را از جایگاه واقعی خودش جدا میکنیم، طبیعی است که به عامل خشونت تبدیل میشود، چرا که اسلام واقعی در پرتو فضیلت سیاسی حیات دارد، نه در غیاب آن. به هر صورت آنچه از دل و خواست من برمیآمد تبدیل شد به چیزی که قرار است خواست مرا مدیریت کند. یادمان باشد تا میگوییم «خواست»، عدهای میگویند که اینها منظورشان این است اسلام نباشد تا بیبند و بار زندگی کنند. مراد ما از خواست، شهوت و امیال که نیست. ما داریم از خواست عمومی حرف میزنیم، از خواست سیاسی. بعضیها تصورشان از مردم این است که تا کنترل را بردارند، همه دنبال شهواتشان میروند. اگر ما تصورمان از عموم مردم این است که هیچ، دیگر بحثی نمیشود کرد. من میگویم وقتی اسلام جایگاه واقعی خود را که در راستای فضیلت سیاسی است، از دست داد به عامل توجیهکننده خشونت تبدیل شد. متاسفانه این اتفاقی است که همه در آن شریکیم. کسی متهم اصلی نیست. همه متهم هستیم. ما اجازه دادیم آنچه را که ما بودیم، تماما به بيرون از ما تحويل شود. بنابراین آن تبديلي كه اول انقلاب به وجود آمد، امروز اينچنين چهره نشان ميدهد. حال ما چگونه میتوانیم با نسل جوانی مواجه شویم که نمیتواند خودش را با این مناسبات تعریف کند؟ این نسل چگونه میتواند هویت اسلامی داشته باشد؟ مسلمان بودن برایش دیگر چه معنایی دارد وقتی هر آنچه ما عامل رهایی و تعالی مینامیم، به ابزار کنترل آنها تبدیل شدهاست؟ بیایید صداقت داشته باشیم. یا باید دین و ارزشهای دینی را از عرصه سیاست خارج کنیم و بگوییم از اول اشتباه کردیم یا اگر فکر میکنیم نمیتوانیم اسلام را بشوئيم و از عرصه سیاست بیرون ببریم، بپذیریم که اسلام باید تابع فضیلت سیاسی باشد و سیاست فضیلتش را خودش را تولید میکند. خود من به حالت دوم فکر میکنم و معتقدم همه جهد روشنفکران سکولار برای اخراج دین از عرصه سیاست ناکام ماندهاست. کسی نمیتواند اسلام را از عرصه سیاست بیرون براند. اما فضیلت عرصه سیاسی چیست؟ خواست عمومی است و فرض ما بر این است که همواره خواست عمومی فضیلتمندانه است. ممکن است خواست من یا یک گروه اجتماعی نادرست باشد و بتوان سرکوبش کرد، اما خواست عمومی، منشا فضیلت سیاسی است و باید به آن گردن نهاد. اسلامی که سیاسی است باید حریم امر عمومی را رعایت کند و تابع آن باشد، از آن برخیزد نه بر آن باشد.
قبل از انتخابات در نقد آقای موسوی میگفتند که نگاه او فقط به گذشته است و از آرمانهایی حرف میزند که دورهاشان سپری شده است. به نوعی این نقدها هراسی از بازگشت به ارزشهای انقلاب به وجود میآورد. اما با نگاه شما این رجعت به گذشته منفی نیست، بلکه یک فضیلت است.
بله، این چیزی بود که به عنوان نقطه ضعف آقای موسوی مطرح میشد. میگفتند که او آن سالها را فراموش نکرده است و واقعا هم نمیتوانست با زبان ما حرف بزند. ما همه این را به عنوان یک نقطه ضعف میدیدیم و میگفتیم حرف های تو ايشان را نسل جوان درک نمیکند. اما ویژگی آقای موسوی این بود که اتفاقا گذشته را فراموش نکردهاست. آقای موسوی جزو معدود آدمهایی است که فراموش نکرده. در یکی از اطلاعیههایش خطاب به نسل جوان میگوید، در ایران انقلابی شد و آن انقلاب برای این بود که عدالت حاکم شود، مردم آزاد باشند و قرار نبود اینطور شود. این آدم برای آن افق است و اتفاقا نسل جدید هم از آن استقبال میکند. شما نگاه نسل دوم خرداد را با نسل این دوره مقایسه کنید. آن نسل به دلیل واکنشهای کارناوالی خود با کراهت به نمادهای گذشته نگاه میکرد. دوم خرداد انگار آمده بود بگوید که انقلاب توسط یک مشت آدم تبدار و مريض انجام شد اما در این دوره به گذشته رجعت میشود و این نسل با تمام نمادهای گذشته آشتی میکند. حتی در شعارهای مردم هم این امر هویداست، مثلا یکی از شعارها این است: «بسیجی واقعی، همت بود و باکری». نمادهای گذشته دوباره ایجاد جاذبه کرد. همه اینها به خاطر این بود که امر عمومی و فضیلت سیاسی مجددا احیا شد. وقتی چشمه فضیلت سیاسی باز میشود، همه چیز را مطهر میکند، همه چیز را بازتعریف میکند. همه چیز در افقش دوستداشتنی میشود. در این دوره اسلام، بسیج، نمادهای دوران انقلاب، همه چیز بازآفرینی شد. مگر غیر از این بود؟ در شعارها میتوانم این بازآفرینی را نشان دهم.
آیا این سخن را را که جنبش سبز ایدئولوژیاش را از اسلام میگیرد، نفی میکنید؟
البته حالا زود است که بگوییم این جنبش اصلا ایدئولوژی دارد یا نه، برای اینکه ایدئولوژی برای دورهای است که جنبش به پایان رسیده و نظم مستقر میخواهد قواعدی را مجددا حاکم کند. الان اساسا دوره ایدئولوژی نیست. چنانچه در دوران انقلاب هم اسلام علیرغم حضور پررنگی که داشت، به منزله ایدئولوژی نبود. مثال میزنم. چرا فیلمهای تظاهرات دوره شاه همیشه با سانسور پخش میشود؟ انگار همه انقلابیها همین آدمهای ریشو و چادر به سر بودند. در صورتی که زنان بیحجاب هم در این اعتراضات فراوان بودند. اما هیچ وقت این فیلمها را نشان نمیدهند، چون آن تصلب ایدئولوژیکی را که ساختهایم و به انقلاب تعمیماش دادهایم، از بین میبرد. آن دوره اصلا ایدئولوژی نبود. الان هم همین طور است. امر عمومی مجددا فضایی برای حیات پیدا کردهاست. مهم هم نیست تجلیاش چگونه باشد. حالا از عناصر فرهنگی و اجتماعی پیرامون خودش مثل اسلام، ناسیونالیسم و ارزشهای سیاسی مثل عدالت یا خاطرات سیاسی مثل جنگ هم بهره میبرد. به نوعی همه اینها بازتعریف میکند. آنچه در نظم سیاسی کلیشه بود اینجا زنده و دوست داشتنی است، از جمله اسلام.
حالا شما از تجلی امر عمومی صحبت میکنید، اما من تمایل دارم از یک یاس و سرخوردگی عجیبی هم صحبت کنم که در جامعه فراگیر شدهاست. با این یاس چه میشود کرد؟
من تصور میکنم این ها همه طبیعی است. یک منازعه شکل گرفته و در جریان این منازعه، سختیها و بالا و پایینهای زیادی اتفاق میافتد. فرصتهایی به دست میآید و فرصتهایی هم گرفته میشود. کسانی مایوس میشوند و کسانی هم امیدوار. این خیلی مهم نیست. مهم این است که روی نقطه درستی ایستادهایم. یعنی نیاز به یک زندگی مشترک جمعی که مستلزم مشارکت فعال ما شهروندان است، به یک خواست سیاسی جدی تبدیل شده و من فکر میکنم این با منطقهای متفاوت خودش را تثبیت میکند و پیش میرود. کسانی مایوس میشوند به این خاطر که افقهایی بسته میشود. شاید عجولند. شاید انتظار دارند خیلی زود خواستههای بزرگ را تامین کنند، اما من تصور میکنم باید در درازمدت مسئله را سنجید و خیلی عجله نکرد.
سئوال آخر باز هم سوالی است که همه میپرسند. سرانجام این جنبش چه میشود؟
از نظر رخدادهای سیاسی، من نمیتوانم حرفی بزنم و مثلا بگویم چه کسی موفق میشود و چه کسی شکست میخورد. اینها را من نمیدانم. اما جامعه ایرانی به یک دوران تازه قدم گذاشته، دورانی که پر از طراوت و شور زندگی است. جامعه خودش را پیدا کرده است. بنابراین مطمئنم که نظم سیاسی بخواهد یا نخواهد ناچار است در مقابل موج سنگینی که وجاهت اخلاقی دارد، خود را بازآفرینی کند. بنابراین من افق خیلی درخشانی میبینم. از سویی معتقدم همچنان نظام سیاسی در کلیت خودش تداوم دارد. من اصلا شرایط ایران را انقلابی مثل سال 57 که مردمی برخاستند و نظامی سیاسی را ساقط کردند نمیبینم. احساس می کنم نظام سیاسی تداوم دارد. اگر احساس میکردم که به سمت یک شرایط انقلابی پیش میرویم، من آن را دیگر مطلوب نمیدانستم. یکجور بازگشت به نقطه صفر است و فکر میکنم خطرات و هزینههای بسیاری دارد. من به این اصل معتقدم که نظام سیاسی ناچار است در برابر این خواست اخلاقی خودش را بازآفرینی کند.
آنچه در اين ميان موجب نگراني است، تكرار ماجراي انقلاب است. هيچ كدام نبايد فراموش كنيم كه مردم و حضور نيرومندشان در صحنه سياست سرچشمه بازآفريني همه چيز بوده و هست. هيچ روشنفكري نميتواند ادعا كند كه بنابر منويات فكري او چيزي در صحنه سياست جا به جا شده است. به عكس اين مردم با حضور خود در صحنه سياست بسياري از مفاهيم مطنطن بي معنا را در ذهن ما به هم ريختند. هيچ سياستمداري نميتواند خود را در كانون بنشاند و مردم را در پرتو شجاعت خود تفسير و تاويل كند. به عكس مردم سرچشمه معني دار شدن چهرههاي سياسي شدند. نگراني از اين است كه آنچه طي اين دوماه تجربه كرديم به سرعت با اسطورهسازيهاي بي معنا فراموش شود. ما بايد يكبار براي هميشه بر اين نكته پاي بفشاريم كه سياست همه درد و همزمان همه درمان ماست. بايد به شكل فضيلتمندانه آن گردن نهيم و با نهادينه كردن آن جامعه و خود را اصلاح كنيم.
منبع: http://ehsanabedi.com/?id=62926918
سوسن شریعتی:
اصلاً معلوم نيست بايد گريست يا خنديد؟ اگر راست باشد که تاريخ دو جور تکرار مي شود؛ تراژيک يا به شکل کمدي هر دو کار مجاز است. اما وقتي اين دو موقعيت درهم مي آميزد شق سومي پيش مي آيد که مارکس حدسش را نمي زد و نامش مي شود شق ملال آور تکرار تاريخ. وقتي خنده و گريه درهم مي آميزد، وقتي که هم اشک امانت نمي دهد و هم خنده نفست را بريده. تا به حال نديده يي کسي را که از فرط گريستن مي زند زير خنده، آنقدر مي خندد که فقط با يک سيلي مي توان او را به حالت عادي برگرداند. وقتي شاهد اشکال دو گانه تاريخي بوده يي، ديگر با شکل ملال آور آن نمي داني چه کني الا همين واکنش؛ هيستري، درهم آميختن خنده و گريه و بعد جيغ و فرياد تا اينکه کسي بيايد و به ضرب سيلي تو را به حالت اوليه برگرداند. کار ديگري هم مي شود؟ تذکر دهي؟ چه تذکري که تا به حال داده نشده باشد. افشا کني؟ صدايش بر سر هر کوي و برزن است. آگاهي بخشي کني؟ اي امان از اين چاه ويل جهل که هر چه در آن بريزي، گودتر مي شود. وقتي فرزند انقلاب و فرزند نظام و فرزند اصلاحات را مي بيني که رديف در کنار هم به جرمي مشترک نشسته اند، سر در گريبان باشند يا نحيف و تکيده يا مضطرب و پريشان يا دست آخر توبه کار، به جز گريستن چه مي تواني بکني؟ وقتي مي بيني که هابرماس و ماکس وبر و... با اغتشاشگران پير و جوان هم پرونده مي شوند و الساعه است که به جرم اغتشاش از صحنه دانشگاه ها پاک شوند و به همراه آنها مدرسان، جز خنديدن چه مي تواني بکني؟ وقتي مي شنوي که مجرم رديف اول علوم انساني و جامعه شناسي است و اين اومانيست هاي مشکوکي که دور از چشم نيروهاي امنيتي نرم خزيده اند زير پوست شهر و جامعه و مسوولان ما را 30 سال پس از انقلاب فرهنگي سورپريز کرده اند يا اينکه از راديو مي شنوي که دارد از دانشجويان خنگ شهرستاني از همه جا رانده شده و عقده يي نسبت به علوم دقيقه صحبت مي کند که به همه اين دلايل آسيب پذيرند و از سر عقده مي ريزند تو خيابان جز قهقهه زدن چه بايد کرد؟ وقتي مي شنوي و همه مسوولان نظام بر سر آن وفاق دارند که در بازداشتگاه ها جرم هاي بسياري اتفاق افتاده و بايد خاطيان به سزاي اعمال شان برسند و در همين حال همه کساني که از اين جرائم پرده برداشتند نيز بايد مجازات شوند ديگر به جز هيستري هيچ راهي نمي ماند.
خنده و گريه را درهم بياميز و آنقدر جيغ بکش تا يکي سر رسد و تو را برگرداند به حالت اوليه. حالت اوليه؟ حالت اوليه چيست؟ حالت اوليه بدل شدن به موجودي است که زماني دارد براي گريستن، زماني براي خنديدن، جدا جدا مي خندد و جدا جدا مي گريد، موقعيت ها را درهم نمي ريزد و اين نامش مي شود زندگي. يک سيلي کافي است. يک سيلي ضروري است اگر نه محکوم مي شوي به جنون و همه جا در کوي و برزن همگي به يکديگر نشانت مي دهند، آدمي که همين جور سرگردان با خودش مي خندد و با خودش مي گريد و جيغ مي زند و... اما اگر آن سيلي را کسي نبود که بزند، خودت بزن تا هوشياري. مبادا قاطي کني. اگر ديوانه شدي هيچ کس به کمکت نخواهد آمد. اين را از روي تجربه مي گويم. خودت، خودت را درمان کن. رنج هايت را به رو نياور. مبادا، مبادا خوف کني. مبادا بگذاري غم بيايد و همه طاق هاي زندگي ات را بگيرد. نگذار بشود هم خانه تو و همزاد تو و... مبادا بشوي مثل ما قديمي ترها؛ سوگوار هميشگي مرده هايي بي کفن و دفن. مرده ها نمي گذارند زنده ها زندگي کنند. هر نسلي، هر طيف و طايفه يي مرده هاي خودش را دارد و سوگ هاي خودش را. مرده هايي بي کفن و دفن که در ميان ما مي چرخند و از ما مي خواهند فراموش شان نکنيم. مرده هاي جنگ در برابر مرده هاي شهر. مرده هاي... حالا معلوم مي شود چطور نوستالژي دست از سر اين ملت بر نمي دارد. نه. چطور است که اين ملت هميشه سوگوار موفق نمي شود دست از سر مرده هايش بردارد. دست از سر خاطراتش. هيچ وقت فرصت پيدا نمي کند مرده هايش را به خاک بسپارد. تا مي آيد سوگ را به کناري بگذارد، کينه ها را فراموش کند، باز مرده هايي جديد و کينه هايي تازه. هر طيف و طايفه يي مرده هاي خودش را دارد و تا مي آيد فراموش کند و راه جديدي را پي گيرد باز زخمي جديد و خوني که مابين قرار مي گيرد. نه مي تواند ببخشد نه مي تواند فراموش کند. تو اما به مرده هايت اگر مي خواهي وفادار باشي به آيين آنها که پر از ترانه و ترنم و غزل بود وفادار باش. بر سر مزارشان اگر مي روي ترانه و ترنم و غزل را از ياد مبر. بزرگ ترها اشتباه شان را تکرار کردند. جامعه يي را که مي رفت فراموش کند يا به رو نياورد از نيمه راه برگرداندند. تو را نيز سوگوار کردند. همين تويي را که تازه داشت ياد مي گرفت زندان ها را موزه کند و يک روز در هفته را به توريسم در زندان ها اختصاص دهد. تو اشتباه نکن وگرنه باز جدال اشباح نخواهد گذاشت زندگي ادامه يابد و امکان معاشرت را از ما خواهند گرفت. هر طيف و طايفه يي مرده هاي خودش را دارد و خواهان احقاق حقوق آنها خواهد شد. جامعه يي با ايمان هاي موازي و رنج هاي موازي و در نتيجه خواهان انتقام. دوباره چقدر زمان لازم خواهد بود تا فراموشي بيايد. اما يادت نرود، زندگي مگر نه اينکه ادامه دارد. چند لحظه يي زندگي متوقف شد؟ دستور ايست دادي؟ زندگي را ايستاندي... زندگي را بايد هر از چندي ايستاند تا از چگونگي اش پرسيده شود، از آدم ها و نسبت ها. اما مبادا اين ايست ناگهاني عادت ثانوي ات شود. حتي اگر لازم باشد ادا درآوري. ادا درآور تا نشان دهي که زندگي ادامه دارد، کافي است به رو نياوري. خودت را بزن به نشنيدن. برو جلسات نقد و بررسي ادبيات. جلسات شهر کتاب درباره اين يا آن فيلسوف... از سر کوچه فيلم هايي که هرگز نديدي بگير و نگاه کن. نشد سري بزن به کانال هاي تلويزيون ويژه ماه مبارک رمضان. ببين چه زيبا در ستايش قدس و رحمت مي گويند. گوش کن، حال کن... برو افطاري. هر کي دعوتت کرد برو. دعوتت هم که نکردند از سر کوچه اش رشته داغ با سير بخر و بخور. زولبيا باميه. مطمئن باش حالت بهتر مي شود. اصلاً بشين پاي بحث هاي فلسفي در صدا و سيما اگر اهل فلسفه يي يا کلاس هاي مولوي شناسي اگر با ادبيات عرفاني حال مي کني يا نقد فيلم شبکه چهار... اصلاً دو قدم مانده به صبح را گوش کن. همه اش خوبه. فقط کافي است 30/8 را نبيني. هر وقت زمان خبر شد کانال را عوض کن. خبر را رها کن، نظر را بچسب. کمي صبر کني باز تلويزيون جلسات بحث و نقد انديشه هاي همين متفکراني که پيگرد قضايي مي شوند را در شهر کتاب پخش خواهد کرد. نگران نباش. بعدتر ها يادشان خواهد افتاد که هابرماس، منتقد ليبرال دموکراسي است و با لائيسيته مدل فرانسوي مشکل دارد. با عقلانيت ابزاري هم همين طور و بعيد نيست سري از سرها درآورد. بعدترها باز يادشان خواهد آمد که مي شود به هر ترتيبي شده به کمک ماکس وبر زير آب مارکس را زد. يادشان خواهد آمد که مارکس و هابرماس و بسياري چون او را مي شود براي از خانه راندن ليبرال ها وارد ميدان ساخت. آن موقع تو ديگر لازم نيست از اينکه دانشجوي علوم انساني هستي خجالت بکشي، آن موقع هيچ کس به تو به عنوان عنصري مشکوک و عقده يي و عقب مانده ذهني نگاه نخواهد کرد، تو را مجرم نخواهد خواند فقط به اين دليل که کتاب هايي را خوانده يي که وزارت ارشاد مجوزش را صادر کرده... تا آن موقع بزرگ تر شده يي، بالغ تر شده اند، پيرتر شده ايم... تا آن موقع فقط مراقب باش رواني نشوي. بگذار زمان بگذرد. اي کاش زمان بگذرد. آيا زمان، زمان ما مي گذرد؟
منبع: روزنامه اعتماد، هفتم شهریور ماه.
پ. ن:
از این نوشته خوشم آمد، البته نه این که خوشفهم شده باشم! هنوز همانقدر بدفهمم که بودم!
حق دادن و حق ندادن در مورد یک اتفاق یا مسأله واحد دو چیز واقعی نیستند که به یک چیز واقعی در عالم بیرون نسبت داده شوند. یعنی چی؟ یعنی وقتی که شما به کسی در عالم بیرون حق نمیدهید که خاکستری باشد، در واقع او را سفید میخواهید و بنابراین او در اثر این «خواست» شما سفید میشود، چرا که چشمان بیننده حتی شاید بیشتر از اراده سازنده در تولید اثر تاثیر داشته باشند. اگر شما حق بدهید به کسی در بیرون که خاکستری باشد او حتما سیاه خواهد شد. در هر انسانی حماقت و نادانی به همان اندازه دانایی و شجاعت به شکل خام وجود دارد. این بستگی به فرد دارد که کدام سویه از خودش را فعال کند و اینکه از او چه بخواهند و چه انتظار داشته باشند. اراده من به عنوان یک انسان و نحوه اجتماعی شدنم است که مواد خام (حیوانیت) را در من شکل و روح میبخشند. انسان قادر است که ماهیت خویش را تغییر دهد. شاید یک درخت نتواند ماهیت نخستین خود را تغییر داده و از مواد اولیه به چیزی فراتر از آن مواد برسد، اما انسان قادر است که ماهیت نخستین خویش را تغییر داده و به چیزی فراتر (و بنابراین فروتر) از آن بدل گردد.
واقعیتی که در بیرون رخ میدهد، اگر چه به لحاظ فیزیکی و مکانیکی یک واقعیت است، اما از آنجا که از «منظر»های مختلف و توسط آدمهای متفاوت دیده میشود متکثر است. چشمهای بیننده هستند که تا حدود زیادی آن واقعیت را از منظر خاص خود دیده و تفسیر مینمایند. بر خلاف تصوری که ما از خود و دیگران داریم، متنهای اجتماعی و انسانیای که در آن زندگی میکنیم خیلی سمبلیکتر و پیچیدهتر از اشعار حافظ و مولانا هستند. بر حسب اینکه شما چشم خود را چگونه تربیت کرده باشید، چشم اشیا و اتفاقات را آنچنان خواهد دید. کما اینکه چشمهای یک نقاش شکلها و رنگهای بیشتری را تشخیص میدهد و گوشهای یک موسیقیدان صداهای بیشتری را میشنود و یک کفاش فقط به کفشهای شما نگاه میکند و یک خیاط به یقه و سر آستینهای شما توجه دارد و...
اما چرا ما حق میدهیم؟ ما وقتی به بقیه هم حق میدهیم خطا کنند که خودمان ضعیفتریم. وقتی ریاضی خودمان ضعیف است بقیه هم حق دارند که از پس حساب و کتابهای ابتدایی برنیایند. وقتی خودمان روی یخ سر میخوریم به بقیه هم حق میدهیم که بلغزند و بعد هزار و یک دلیل میتراشیم برای لغزش و دست به تئوریزه کردن عمل «سُر خوردن» در شرایط یخبندان و با کفشهای نامناسب و... میکنیم. چرا؟ چون میخواهیم که آنها هم حق بدهند به ما. اگر دو آدم تنبل و تنپرور در یک مسابقه شرکت بکنند متقابلا به هم حق خواهند داد که برنده دوی صد متر نشوند و با یکدیگر، لمیده زیر سایه درختی و در حال میل کردن نوشیدنیای خنک به ریش سارتر خواهند خندید که گفته است: اگر یک معلول قهرمان دوی صد متر نشود خودش مقصر است!
تو وقتی ضعیفی به من ضعیف حق میدهی، من را آدم خوبی میدانی، به اعتقادات من معتقد میشوی، از ترسهای حقیر من میترسی، از شادیهای بیمزهای که تا دیروز شادت نمیکرد قه قه میخندی، وقتی کسی با صدای بلند با تو حرف میزند به گریه میافتی، بزرگترین آرزوهایت میشوند چیزهایی که تا دیروز تحقیرشان میکردی...
من به توی ضعیف حق میدهم، تو به من ضعیف حق میدهی و «مای ضعیف» همدیگر را پیدا میکنیم برای تکیه دادن به هم. تکیه بر این دیوارهایی که خودمان میدانیم چقدر سست و بیبنیاد است، برای همین هم این تکیه دادن کاملا ظاهری است و هر کسی حتی از ظاهری بودن تکیه نفر دیگری به خودش مطلع و آگاه است و خودش هم به همین منوال (ظاهرا) به دیگری تکیه میدهد در حالی که میداند که دیگری هم میداند که این «تکیه» ظاهری است. این دیگریفریبیای آنقدر پیشرفته که به خودفریبی رسیده است! مهمترین ویژگی جامعه ما «ریا» و «دروغ» است. وقتی که در تبلیغات تلوزیونش (یارویی که پنهانی میرود بانک و میبیند همه آنهایی که میگفتند نرو و حساب باز نکن قبل از او در صف ایستادهاند) دروغ رسمیت پیدا میکند، در سریالها و سینما و روزنامه و در سطح وزیر دروغگو که مدرکش تقلبی است تا...
بله! دروغ در فرهنگ ما ریشه دوانده است، بیخودی ژست این آدمهای خوب و صادق و دموکرات بیزار از دروغ را به خود نگیریم. با اثبات دروغگو بودن همسایه صداقت ما اثبات نمیشود. دروغ از من و تو و خانوادههای ما و گروههای اجتماعی و نهادها شروع میشود و در سیاست ما شکل و قیافه سیاسی به خود میگیرد. محصول امروز و دیروز هم نیست، فقط امروز چهره واقعیاش را دارد (تا حدودی) نشان میدهد. این دروغ از همانجا آغاز شد که تو در مقابل دروغ من سکوت کردی و حق دادی و گفتی «مجبور» است و من هم متقابلا در مقابل دروغ تو ساکت ماندم و...
این شد که جامعهای به وجود آمد بر اساس «دروغ». بر محوریت «ضعف». چه چیز ما را به هم پیوند داده است؟ سیمان این اجتماع جدید چیست؟ ضعف و دروغ. ایمان به اینکه خودمان و دیگران ضعیفیم. باید به آنها حق بدهیم، آنها هم متقابلا باید به ما حق بدهند. یعنی اینکه تو ضعیف و فاسد و گندیدهای و من هم همچنین. اما برای آنکه بوی این لجن درون خفهمان نکند و بتوانیم بدن متعفن خود را تحمل کنیم مداوما در حال بیرون ریختن این خاکهای گندیده از داخل قبری هستیم که برای خود کندهایم: اعتراف! من اعتراف می کنم پس هستم! لجنمالی دو طرفه مداوم. همیشه در حال یک لجنمالی دو طرفه هستیم. همیشه به هم دروغ میگوییم تا زندگی ممکن شود، و بعد که ممکن شد برای آنکه تداوم داشته باشد، مجبوریم که دروغ بگوییم و هر دروغی برای پنهان شدنش نیاز به دروغی دیگر و باز دروغ و دروغ و...
اعتراف، آن هم در این سطح گسترده و ملی مخصوص جامعهی متقلب و دروغگو است، و مگر نه چه چیز را باید اعتراف کرد؟! و اعتراف هم همچون دروغ ریشه در من و تو دارد و آنچنان هم که برخی فریاد وااسفا اخلاق و وااسفا اسلام بر آوردهاند غیر طبیعی و غیر مترقبه و خارقالعاده نیست. جامعهای که تعجب نمیکند از اینکه نمایندگان مجلس پیشین و حتی وزرای پیشین و حتی رئیس جمهور پیشین و رئیس خبرگان و رئیس مصلحت نظام و فرمانده جنگ و مراجع تقلید و حتی وزیر اطلاعات اکنونیاش جیرهخوار دولتهای بیگانه باشند، برای این است که دروغ و بنابراین اعتراف به این ضعف امری عادی و قابل انتظار است. برای مردم امری عادی است. حالا این اعتراف چه به زور باشد چه به اختیار، چه واقعی باشد چه تقلبی. در جامعهای که دروغ رسمیت پیدا میکند (نه صداقت) و به «ضعف» حق داده میشود (نه به توانایی)، فرقی میان واقعی و تقلبی باقی نمیماند.
برای اینکه بوی لجن خفهمان نکند بالا میآوریم، اعتراف میکنیم و برای آنکه مطمئن شویم که بالا آوردهایم نیاز به شاهد داریم (مانند بیمار مبتلا به فراموشی که باید قرصهایش را در حضور دیگری بخورد) و برای اینکه تسکین یابیم و از خودمان متنفر نشویم نیاز داریم به یک حامی، نیاز به کسی که به ما حق بدهد. برای همین است که هیچوقت سر سراغ کسی نمیرویم که به ما حق نمیدهد، هرگز به او زنگ نمیزنیم، بلکه گوشی مبایل (این اتاقک اعتراف جدید و قابل حمل) را برداشته و به گوشهای رفته و به کسی زنگ میزنیم که به ما حق بدهد، چون اکنون و پس از انجام جرم و گناه از هر چیزی بیشتر به این داروی مخدر نیاز داریم. حتی دیگر قبل از انجام جرم و حتی به شکل حالبهمزنی در حین انجام جرم، قبل از آنکه به سراغمان بیایند (البته من متوجه این بازی سیاسی که چند وقتی است راه افتاده هستم. همین اعترافات پیش از موعد. ولی منظورم اعترافات در طول زندگی روزمره است. همانهایی که برای همدیگر می کنیم و می گوییم: فقط به "تو" می گویم و فقط پیش خودت بماند و او هم فقط به یک نفر دیگر می گوید و از او قول می گیرد که به هیچ کس دیگری نگوید و...) اعتراف میکنیم.
وقتی که مطمئن میشویم که حق داریم دیگر دچار اضطراب نمیشویم. دیگر خود را ملامت و سرزنش نمیکنیم و در نهایت به سادگی آن ضعف را «فراموش» میکنیم. اینچنین بودن و اینچنین زیستن نیاز مبرم به کسب نوعی مهارت در فراموشی شدید و مداوم دارد. یک نوع فراموشی منفعل* تا دروغهایی که میگوییم را توجیه کرده و از خودآگاه خارج نماید. برای همین است که میگویند دروغگو فراموشکار است، چرا چون او دیگر «خود»اش نیست، بلکه خودش را فراموش کرده و چیزی به جای خودش –یعنی جعلی- است.
* فراموشی منفعل: در مقابل فراموشی فعال! مانند تخیل فعال یا خلاق! من همیشه مدافع آگاهی و دیدن و دانستن و ... بودهام، اما تازگیها به این موضوع رسیدهام که انسان برای آنکه بتواند رشد کند نیاز به نوعی ندیدن و نوعی ندانستن نیز دارد. چون همانطور که سوسن شریعتی گفته است برخی از آگاهیها انسان را از عمل باز میدارد و به عرفان و بدبینی و یأس میکشاند. بنابراین فراموشی هم انواع خودش را دارد و انواعی از فراموشی لازم و حیاتی است برای به یاد آوردن خیلی از امور حیاتی.
میبینید خانم سوسن شریعتی، این نسل به شما «حق» میدهد. پس نگویید متوقع است! حتی به شما که وقتی میخواهید به او امتیاز دهید، تحقیرش میکنید، میگویید «نمیفهمد»! به شما که مثل بچهها با آنها برخورد میکنید تا اعتماد به نفس از دست رفته را بازگردانید. به شما که نمیپرسید در نبود شما «بزرگان» بر ما «بچهها» چه گذشت و در عصر مرگ معلمها چگونه سر کردیم و شدیم اینکه شما میبینید، اینکه شما تحلیل میکنید، اینکه شما برآورد میکنید و به عنوان استاد حقیقت زیر ذرهبینمان میگذارید به جای آنکه بخشی از ما شوید. شدیم نسلی که حق میدهد به آن «بزرگ» که یکدفعه از گرد راه برسد و همه چیزش را زیر سوال ببرد و ما که بار کشیدن وجود خودمان هم برایمان سنگین است باید حتی مسئولیت بزرگداشت شما را به عهده بگیریم ... ما نسلی هستیم که «حق» میدهیم، به شما حق میدهیم که حتی در اعترافاتتان ما را تحلیل کنید، به شما مدال میدهیم که دردها و رنجهایتان را سر ما خراب کنید و به جای آنکه از دردهای امروز ما بگویید فرصت را مغتنم شمرده و از رنجهای دیروز خودتان حرف بزنید، در حالی که شما در زمان شما اعتراف کردن جرم بود و شما در سن و سال ما به هیچ کس حق ندادید و انقلاب کردید. شما حق نمیدادید شما فقط «متهم» میکردید...
... ما به همه حق میدهیم، به ابطحی و عطریانفر هم حق میدهیم که حتی جلوی دوربین اعتراف کنند و تحلیل و... ما نسلی هستیم که حق میدهیم و معلوم نیست که این حق را از کجا به دست آوردهایم که به همه حق بدهیم!
میدانید خانم شریعتی، من متن بلند بالایی را در نقد شما نوشته بودم، اما به دلایلی شخصی نخواستم انتشارش دهم و فقط یک پاراگراف از آن را خلاصه کردم تا حرفم در گلویم نماند و برای همین است که گویا توهینآمیز به نظر رسیده است (که البته عذر میخواهم از شما که میدانم این وبلاگ را نخواهید خواند) من اعتراف می کنم که وقتی تحلیل آن دوست ناشناس را از نوشته شما خواندم عمیقا به فکر فرو رفتم. بله حق با ایشان بود. نوشته شما را دست کم گرفته بودم. دوباره و دوباره آن متن صادقانه را خواندم. هزار نکته نگفته در آن بود... اما باز اعتراف میکنم، اعتراف میکنم به اینکه شجریان و علی کریمی را بهتر و بیشتر میفهمم. احساس می کنم آنها واقعا با ما هم سرنوشتند. خودشان را قسمتی از ما می دانند. قصد اعتماد به نفس دادن به نسل سوم شلاق به دست را ندارند. نسلی که با آنکه شلاق به دست دارد اما مراقب است که کار شما (نمی گویم اشتباه شما) را تکرار نکند. مراقب است که متهم نکند بلکه حق می دهد. حق می دهد به همه این نسل شلاق زن مراقب حق دهنده...
چقدر بد است این سیاست! از همینش میترسم، از اینکه به خاطر منافع سیاسی و حفظ انسجام درونی خفهخون بگیری! اجازه بدهی تحقیرت کنند و بدتر از آن اعتماد به نفست دهند و اعترافاتشان را سرت خالی کنند و تو مجبوری همه اینها را ببلعی و... و هی «حق» بدهی...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|